دلم واسه معصومیت اینجا تنگ شده. چه روزایی که اینجا جنگ می شد.راجع به شعر،

راجع به دین ، راجع به...


دلم گرفته واسه این همه خاک که این وبلاگ خورده و آخ نگفته که هر آدمی جاش بود

تا الان سرطان ریه گرفته بود.


دلم خشکه واسه تمام اشکایی که نرختم و ریختم و بد-ریخت تر از همیشه اوضاعم

بی ریخت شد.


منم نمیدونم اما می دونم که این موزیکی که الان دارم می نویسم نمی ذاره تمرکز کنم

روی چیزایی که دارم گوش میدم.


عجب دنیاییه این کثافت. کاش می شد که یه جوری خالی شد از این همه پُر.


کاش بی کاش می شد زندگی کرد البته نه به اجبار ننه و بابا و زور حرف خاله و

خان باجی و درد تیکه رفیق و زخم قهری خدا.


منم دلم می خواست تا از همیشه بکَنم و به خودم کانکت شم اما دلم می سوزه واسه

وبلاگی که حالا حتی یه کامنت اسپم هم نداره.


آدما اونقدری که نامردن مردن نیستن. وگرنه من خودم زن ترین نامردِ بی مردم که

چن سال لای جرز این مردُم مُردم.


کاش استروژن و پروژسترون این قدر تفاوت نداشت، لابد می خوای بپرسی:

چه ربطی داره ؟ عزیزم ! ربطش به بی ربطیشه.


جای من نیس کسی تا بفهمه چه حالی ام


عاشق این همه دربه دری نیستم که تا از در به عمر های رفته ام

از دست تا پا های شما  سلام!!!


لابد می خوای بگی دیوونه ام. به تخمم


یادمه یه بار به یکی گفتم که الان نیست. فرقی هم شاید نکنه نبودنش با نبودنش


وای که چقدر قدرم از این شبای سگی

منبع : عقاید یک دلقککلاغمون از اولم بی خونه بود
برچسب ها : الان ,راجع ,واسه